خرید بک لینک
فقط یه چیزی!

یادم نمیاد تا الان کسی ریده باشه ب من و قصد نداشته باشه ادامه بده دوستیشو با من:||||

همیشه پایان دهنده من بودم!

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 8:34

یه روز میشه که میتونم دستاتو بگیرم و خوشبخت ترین باشم که تو مال منی...

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 5:23

دارم خجالت میکشم...

عروسی دختر خاله اس، درگیر خریدم..

امشب از خیلیا حلالیت گرفتم...

میخوام ب توعم بگم...

میترسم ازت ولی...

ینی...

میترسم بگی نه...

من تاوانشو دادم...

سخت تر..

ترسناک تر...

تنهاتر....

وحشتناک:)

خب؟

مهم نی...

خودت بگو چ کنم اخه..

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 5:23

با تمام وجود غمگینم...

شادیم مال سالها قبل عه...

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 5:23

عاشقانه داره پارم میکنه:(

ولی ب نظرم حق با پگاس، ن چون همیشه حق با خانوماس-_-چون پگاه دیه مادر نمیشه و چ از این برای ی زن سخت تر....

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 5:23

کــد مـوس @kafihaهمیشه به احساساتش حسودیم می شد...احساساتی که از بروز دادنش هیچ ترسی نداشتاگه می خندید از ته دل بوداگه غمگین می شد بغضش رو نمی خوردنمیدونم چه بلایی س

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 5:23

کــد مـوس دقیقا همین بلایی ک ازش میترسم... من همین شخصیت توی متنم... خنده و گریمو راحت میبینن همه، برام مهم نی! ولی میترسم از این بی حسی لعنتی.... بی حسی و تظاهر ب ا

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 5:23

نمیتونم خیالتم از دست بدم....

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 12:51

چرا خبری ازت نی؟

اینجوری دارم کم کم فکر میکنم که فقط خواستی من اونجا رو پیدا کنم..

عکست اماده میشه کم کم...

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 12:51

میشه گفت الان دقیقا تو بی انگیزه ترین لحظه ی زندگیمم، نقطه ای که هیچ هدف، خواسته و حتی رویایی که از ته قلبم بخوامش ندارم....
جایی که آدما بعد از پیر شدن و آماده ی مرگ شدن بش میرسن...
جایی که از همه چیز دست میکشن و اماده میشن تا لباس این دنیا رو تحویل نگهبانش بدن...
میشه گفت الان مردن هم برام مهم نیست... البته نبوده هیچوقت... ولی الان براش امادم....

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 0:16

فردا وقت آرایشگاه دارم،باس ناخن بکارم^_^البته نه پلنگ وار|:

حالا یا بخت و یا اقبال...

چند وقته نبودم اینجا: (((

دوست عزیزمونم کمر بسته بیاد دعوا"

(دبلیووو)

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 0:16

کــد مـوس معمولا آدما زیاد تو زندگی به بن بست میرسن، که برای یه لحظه هم که شده ول کنن همه چیزو... بی انگیزه شن... بی امید... بی آرزو... ولی توی بدترین وضعیت یه جرقه

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 0:16

من یک جراحت سطحی ام
که درد دارد،
اما مهم نیست...

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 0:16

الان دقیقا توی وضعیتی عم که شاید واقعا مردم و نمیدونم،

شاید هم روحم از تنم جدا شده و الان روح کس دیگه ای به جاش اومده...

پر از حرفم...

ولی نمیتونم حرف بزنم.....

نمیتونم...

نمیتونم حتی بگم چه مرگمه...

برای منم درمون داری؟

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 0:16

مثلا درد جسمی...

وقتی درد پخش بشه...

هضم کردن بغض درد جسمم، بغض روحمو خفه میکنه...

ینی خفه که نه:)

چند لحظه یادم میره....

نه حتی یادمم نمیره...

ولی بهم لذت میده....

همین!

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 0:16

بعضی رفتن ها دست خود آدم نيست،اصلا شما نيستيد كه تصميم می گيريد.اصلا بعضی رفتن ها به دل نيست،دلتان نمی آيد اما درست جایی ايستاده ايد كه نقطه رفتنتان است.آنجایی كه كاسه ايستادنتان لب به لب پر شده و فقط کافیست يک حرف، يک آدم، يک اتفاق كمی تكانتان دهد تا استارت رفتنتان بخورد تا روشن شويد.آنجایی ك

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 21:00

من: دلم براش تنگ شده

مامان: خب بش زنگ بزن بگو چطور دادی کنکورتو؟ ^_^

من: مگه دنیای باب اسفنجیه...؟

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 21:00

امیدوارم موفق باشی♡

من دیوانه بودم، نمیدونستی؟ (چهرازی)

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 3:03

علوم تجربی دامپزشکی

زبان امیرکبیر

هنر صنعتی شریف

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 21:31

نمیتونم بت اعتماد کنم...

ولی نمیتونم ب اونم چیزی بگم... تو دلش خالی شه یا حالش بد شه...

شاید اونقدری که من نسبت بت مشکوکم ادم بدی نباشی...

ولی لطفا ادم باش...

اذیتش نکن...

لطفا لطفا...

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 21:31

چقدر دلم برات تنگ شده کیمیا... با این که خیلی عذاب میکشیدیم ولی هنوزم نتونستم هیچکس رو اندازه تو دوست داشته باشم.... هیچ کس... حتی دوستی که باش اوکی عم و دعواهایی که داشتیم رو باش نداشتم... چقدر بد شد یهو... از اون حال بد وارد یه جنگ ناخواسته شدیم که حتی نذاشت برای هم ناراحت باشیم... بغض گلومون

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 21:31

چنتا جای مشت رو دیوار یه چای تلخ تو لیوانیه عکس نیمه سوخته تو دست و بغلم بی تو هنوز صدات داره میاد دلم خنده هاتو میخواد هنوز معتاد چشات شدم یه ردی بیمار زل زدم به آیینه این چندمین باریه که میشکنمش باز و تیک تیک ثانیه رو مغزم کاش یه خنده ای از تو میگرفت جاش واسم همون دیوونه باش کاش میشد برگردی کاش می

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 21:31

من خودم چندان علاقه ای به دوسپسر و دوسدخدر نداشتم،

ولی این نفرت و انزجار و مرد ستیزی بیش از حد من شاید به خاطر توعه...

توعم بدت میومد...

من هنوز هم همه ی زندگیم و علایقم ناخواسته رو خواسته های تو میچرخه...

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 21:31

تو همه ی این ۴ سال یکی از ارزوهای اولین الله اکبر اذان ظهرم تو بودی:)

حالا بسته به موقعیتمون... ی بار برا اینکه اشتی کنیم، یه بار برا

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 21:31

میخوام ببینمت، ینی باید ببینمت..

زودتر...

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 21:31

الان فقط همین یه بیت مدام تو سرم میچرخه...

خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری...

الهی من فدایت خب مهربان ترین مهربانان....

عاشقتم عاشقتم عاشقتم، شکرت فقط هزاران هزار بار شکرت*____*

+ ذهن مشوش من |

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 23:07

هرچند اهنگ آهسته آهسته خود خود منم... ولی،

ای که رفته با خود، دلی شکسته بردی.....

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 23:07

حقیقتا فکر نمیکردم روزی اینجا رو به کسی نشون بدم، البته یه فکرایی درباره دادنش به تو داشتم|:

ولی خب...

حالا هر چی-_-

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 23:07

من-آن منی کجا روی؟

وی-دو دیقه ولم کن برم دسشویی

:(

شاید باورتون نشه ولی فقط ما نیستیم که نمیخونیم||:

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 23:07

نبردی دیه..

اگه همین جا مردم که بهتر، لطفا نذارین هیچکس بیاد تشیع جنازم..

فقط همون یارو ک باس دفنم کنه!

برچسب: نویسنده: کامیار حیدری تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 23:07

صفحه بندی